خاطرات من در مجارستان پنج شنبه 21 بهمن 1389برچسب:, :: 11:36 :: نويسنده : امیر سام(سامی)
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو
"داداشی" صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق
به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو
خواست . من جزومو بهش دادم . بهم گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید . میخوام بهش بگم ،
میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما ... من خیلی خجالتی هستم ...
علتش رونمیدونم . تلفن زنگ زد . خودش بود . گریه می کرد . دوست پسرش قلبش رو شکسته بود . از
من خواست که برم پیشش . نمیخواست تنها باشه . من هم اینکار رو کردم . وقتی کنارش رو کاناپه نشسته
بودم تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود . آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه . بعد از
2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم
" و گونه من رو بوسید . میخوام بهش بگم ،میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من
عاشقشم . اما ... من خیلی خجالتی هستم ... علتش رو نمیدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد .
گفت : " قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد " . من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول
داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با همدیگه باشیم ، درست مثل یه
"خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم . جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی
، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود . آرزو می
کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :
"متشکرم ،شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمیخوام
فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما ... من خیلی خجالتی هستم ... علتش رونمیدونم . یه روز
گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم روبزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید
، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته هاروی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره . میخواستم
که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی
خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش
رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید . میخوام
بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما ... من خیلی خجالتی
هستم ... علتش رو نمیدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره
ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و واردزندگی جدیدی شد . با مرد دیگه ای ازدواج کرد . من
میخواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از
اینکه ازکلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم " میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ،
من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما ... من خیلی خجالتی هستم ... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون
خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری
که در دوران تحصیل اون رونوشته . این چیزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود .
آرزو میکردم که عشقش برای من باشه . اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم . من
میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه . من عاشقش هستم
. اما ... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره . ای کاش این کار رو
کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم وگریه !
اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید ، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه نظرات شما عزیزان:
|
||
نویسندگان
پیوندها
آخرین مطالب
|
||
![]() |